تبليغاتX
و.. زندگی مشترک
ما اینطوری شروع کردیم..شاید کمی متفاوت..کمی سخت.. اگر شما هم می خواهید شروع کنید,...!
دیشب که از کلاس زبان برمی گشتم خیلی دلم می خواست برم یه جایی غیر از خونه.. مثل خونه مامانم .. مامان بزرگم .. خواهرم.. اینکه تو یه شهر تنها باشی و فقط همیشه یک انتخاب برای رفتن داشته باشی گاهی خیلی دلگیر کننده است .. واسه من هم همیشه همین طوری بوده.. از بچگی که ما توی تهران تک و تنها بودیم .. من کلی حسودیم می شد به پسر خاله و دختر خاله هام که هر وقت دوست داشتن می رفتن پیش مامانی و آقاجون و حتی شبم می موندن..

بعدم که مزدوج شدیم رفتیم یه شهر دور و غریب . حالا هم همین ... امیدوارم به زودی من به این آرزوی کوچولوم برسم..!!

---------------------------------------------------------------------------------------

من کلی عکس دارم واسه آپلود اما هیچ سایتی جواب نمی ده..

کمک !!!

--------------------------------------------------------------------------------------

۱۵ آذر عروسی عاطفه یکی از دوستای خیلی نازه.. بازم امیدوارم بشه که برم...

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:49  توسط وفا! | 
من دارای قدرت تمرکزی فوق العاده ای هستم ...

منتها نمی دونم چرا فقط در موارد منفی کار می کنه ... حالا چندتا موردشو براتون می گم تا کف کنید..

چند سال پیش در حالی که یک داشتم توی یک استکان برای خودم چایی می ریختم نا خودآگاه فکرم به این موضوع فوکوس شد که چرا این استکان در برابر آب به این جوشی مقاومه و نمی شکنه ؟؟!

همین موقع بود که استکان پخ صدا کرد و شکست !!! استکانی که چندین سال بود داشتیم تو دستام شکست...

دو. چند وقت پیش که سر کامپیوتر نشسته بودم یه دفعه نگاهم به ماوس دوخته شد و رفتم توی این فکر که این ماوس ممکنه خراب بشه .. چقدر با حال کار می کنه !!! شاید باورتون نشه که ازون لحظه دیگه ماوس کار نکرد!!!!!!!!

اونشب من کلی گریه کردم همش به آقای همسر می گفتم که من چشمم شوره ..  ولی اون قانعم کرد که اینطور نیست .. چشم شور وقتی معنی داره که کسی با غرض و حسادت و به این قصد که چیزی رو از بین ببره اونو چشم بزنه..

مسلما این اتفاق ها اتفاقی نیستن ... نظریاتی هست که می گه اینا در اثر انرژی های مغزی خیلی قوی رخ می دن... یه چیزی شبیه همون قانون جذب که این روزا خیلی دربارش حرف می زنن

که البته در اون حالت این انرژی ها کنترل می شن و به مسیر مفید هدایت می شن..

امروزم وقتی داشتم با دستگاه میکسرم کار می کردم فکرم رفت توی این که چه خوبه که این دستگاه اینقدر خوب کار می کنه .. بعد دیگه کار نکرد!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم بتونم ازین همه انرژ ی یه جور هدفمند و خوبی استفاده کنم ...

نظر شما چیه ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:55  توسط وفا! | 
لطفا یک نفر یک سایت معرفی کنه که بشه با اینترنت دایل آپ عکس ها رو آپلود کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:44  توسط وفا! | 
هرچی سعی کردم که برای امروز مطلب ننویسم نمی شه... یه چیزی از درون داره اذیتم می کنه... باید یه جوری بنویسم که خطرناک نباشه... اما چه طوری.. یه کمی از درد دلهامو برای امام می نویسم ... امامی که اونروز پشت دانشجو ها ایستاد و ازشون در برابر خیلیا حمایت کرد...

و اون خیلیا الان شدن پرچم دار خیلی چیزا و خیلی جاها... امامی که می گفت مردم.. و اون خیلی هایی که می گن ما..

امامی که مهربان بود .. و تنها تکیه گاه یک ملت بود... وقتی که رفت خیلی چیزها رفت..

ای امام .. خسته ام.. از یک دنیا دروغ.. از این همه عوام فریبی... از دیدن ملتی که حالا مظلوم تر از همیشه است.. از فریاد های خفه شده.. از دست و پاهای در بند شده. از باتوم ها .. از دلهای مضطرب و ترسیده ... از دروغ... از دروغ.. امام خوب .. حجم دروغ ها تمام هوای ما رو پر کرده.. و ریا ستوده ترین خصلت روزگار ما شده...

وقتی تو رفتی من ۸ سالم بود.. نمی شناختم.. فقط دوستت داشتم.. حالا دارم کم کم تو رو می شناسم.. می فهمم که چرا دوستت داشتم ..

یک بار این ملت رو نجات دادی.. می دونم اینقدر پیش خدا عزیز هستی که یک بار دیگه هم می تونی نجاتمون بدی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:7  توسط وفا! | 
ما وقتی پیش دانشگاهی بودیم یعنی سال ۷۸ باهم یه قراری گذاشتیم که ده سال بعد یعنی سال ۸۸ همه دوباره دور هم یه جایی جمع بشیم ... اونم کجا؟ میدون آزادی!!

اونوقت اونقدر جوون و سرزنده بودیم که فکرشم نمی کردیم اون روز یه وقتی می رسه و حالا رسیده !!همین جمعه که احتمالا تولد امام هشتم هم باشه(اگر عید فطر درست بوده بود!!)

یکی دو روزه که چندتا از بچه ها به تکاپو افتادن تا بقیه رو خبر کنن و یادشون بندازن و از انواع اطلاع رسانی های موجود اس ام اس و ای میل و فیس بوک و تلفن اینا دارن به هم یاد آوری می کنن

البته این قرار ما فقط در سطح کلاس خودمون یعنی ریاضی پیش ب بود اما انگار الان وسیع تر شده

مسلما اتفاق جالبی خواهد بود که یه کلاس بعد از ده سال دور هم جمع بشن ... بچه هایی که ده سال پیش همه روپوشای خاکستری یک رنگ می پوشیدن و کتابای شیمی و فیزیک و دینی رو تو سر و کله هم می زدن !!

حالا هر کدوم برای خودشون کسی شدن .. یا همسرن.. یا مادرن... مطمئنا اکثرشون درساشون تموم شده و خیلیا شون هم کار می کنن.. تیپاشون حتما کلی عوض شده .. و شاید دیگه باهم اونهمه صمیمی نیستن ...

بعضیا هم که در دسترس نیستن ..

یا خارج رفتن یا مثل همین خانوم همسر تو یه شهر دیگه زندگی می کنن و نمی تونن توی این جمع بامزه شرکت کنن!!

البته من حسرت نمی خورم که چرا نمی تونم برم .. بالاخره شرایط الان اینطوری شده ..

در همین راستا دیشب با یکی دوتا از بچه ها حرف زدم که توی یکی از تلفنا حرفمون کشید به مباحث سیاسی!!!

و همین جا بود که حسابی اعصابم خورد شد چون زمین تا آسمون اختلاف نظر بود .. از دست خودم عصبانی ام که چرا این بحث اصلا پیش اومد... شنیدن یک سری حرفای کلیشه ای که هر روز تلوزیون به وفور توی ذهن مردم می ریزه از یه دوست خیلی عزیزم برام دردناک بود... بستن چشم به روی واقعیت ها .. و همه اینا باعث شد که ما باهم بحث کنیم ... حالا خیلی ناراحتم ... دلم نمی خواد این حرفا دوستی های به این با ارزشی رو ازمون بگیره یا مکدرش کنه...

  • با خودم عهد کردم که دیگه با هیچ کس بحث سیاسی نکنم... خدایا تو خودت حق رو که امروز در پشت زرق و برق ریا و خدعه از دیده ها پنهان شده به دلهای جویای حق نشون بده ...
  • خدایا تو رو به امام هشتم قسم میدم .. نگذار بیش از با پوستینی که فریبکاران از دین تو ساختن و به تنشون کردن دلها رو به بیراهه ببرن... پناه می برم به تو از کوری.. پناه می برم به  تو از تحجر.. پناه می برم به تو از غرور ... پناه می برم به تو از تنهایی در حق

 دیشب دلم می خواست گریه کنم .. برای مرد مظلومی که عین حق بود اما دلهای مردم مثل سنگ بود و حرفاشو نمی شنیدن.. مردی که اینقدر بزرگ بود که این همه در برابر این همه جهل ۲۵ سال سکوت کرد.. مردی که کسی جز چاه رو نداشت تا از حقیقت براش بگه .. مردی که عین حقیقت بود اما به اندازه انگشتان دستش یار نداشت...

چقدر دلم گریه می خواست ... اون هنوز تنهاست...حتی کتابش تنهاست .. کسی تاب حرفایش را ندارد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط وفا! | 
بقول شیلا وقتی آدم مدت زیادی به هر دلیلی وبلاگ نمی نویسه اینقدر اتفاق توی اون مدت افتاده که حالا دیگه برای نوشتنش دیر شده ... باید گذاشتشون کنار..

الانم هزار تا موضوع مختلف توی کلم دارم که دربارش بنویسم.. که یکی در میون یادم می ره ... اول درباره ی این آخر هفته می نویسم که فعلا یادمه..

این آخر هفته هم آقای همسر کشیک داشت و ما اجبارا به ساری مشرف شدیم ... موقع برگشتن کلی به خودمون حال دادیم .. خوبی این جاده اینه که کلی جاهای دیدنی و خوشگل برای رفتن داره .. اصلا آدم حس نمی کنه که توی جاده است .. همه جا سبز و خوشگله کلی دریاو جنگل هست کلی هم فروشگاههای باحال داره.. برای خودش یک شعبه ای از تهرانه!! ... هر فروشگاه و فست فود و رستوران معروفی تو تهران یه شعبه هم اینجا داره

ما هر بار اگه عجله نداشته باشیم به یکیش سر می زنیم.. این دفعه هم رفتیم تو یه پاساژ بزرگ که کلی فروشگاه داشت... قرار نبود  چیزی بخریم ولی اینقدر که لباسای عالی داشت با قیمتای مناسب دیگه دلو زدیم به دریا و کلی چیز خریدیم... لباس.. کتاب... خوردنی... آقای همسر یه ژاکت خیلی ناز برام خرید که برای فصل سرما بسیار بهش احتیاج دارم ... بعدم رفتیم سوپر استار و شام و اینا... حدود دو ساعت اونجا بودیم و می گشتیم... به همین دلیل هردو خانواده ها مون که هر وقت ما توی جاده هستیم یکی درمیون زنگ می زنن و چک می کنن که ما کجاییم و کی می رسیم چند بار زنگیدن و هی سوال که چرا هنوز نرسیدین و ما دلواپس شدیم و اینا ... و ما همش مشغول جواب پس دادن بودیم .. البته ابدا به خاطر این ناراحت نیستیم و همون موقع هم خدا رو کلی شکر کردیم که آدمایی رو داریم که به ما فکر می کنن و برامون نگران می شن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان رفته بودم یه آموزشگاه علمی ببینم برای تدریس کاری پیدا می شه یا نه!! مسئولش یه آقای مودبی بود که گفت با توجه به اینکه من سابقه تدریس برای کنکورو ندارم سخته ولی اگه بتونه کمک می کنه...

من خیلی مشتاق برای کار بیرون نیستم اما بدم نمی یاد یکی دو روز تو هفته یه کاری داشته باشم تا خدا چی بخواد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا یه رسم جالبی دارن ... با ماشین تشیع جنازه می کنن... با اینکه شهر کوچیکی هست و فاصله ها کوتاهه.. یه آمبولانس جلو می ره که روش پارچه سیاه زدن بقیه ماشینا هم پشت سرش چراغ زنان و قران پخش کنان ... این مدلشو من تا حالا ندیده بودم

کلا مردم اینجا خیلی زیاد حالت روستایی دارن .... آدمای خوبی هستن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه مشکل برای کامپیوتر مون بوجود اومده که اگر کسی بتونه کمکم کنه درستش کنم خیلی زیاد ازش ممنونم..

شرح مشکل:

در راستای یک آپ گرید کردن نا موفق ویندوز قبلی دیگه بالا نمی یاد و یک پیغام ارور بدترکیب میده.. من توی داکیومنت اون ویندوز کلی فایلای مهم از جمله کلی عکس و فیلم مهم داشتم که حالا دیگه قابل دسترسی نیستن .. کسی می دونه راه حلی برای دسترسی به این فایلا هست یا نه؟ لطفا جوابای امیدوار کننده بدینا!! چون من به اندازه کافی غصه خوردم!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:1  توسط وفا! | 
داستان تلفن دار شدن ما طولانی و خارج از حوصله است اما یه نتیجه ی قابل توجه داره و اونم اینه که خدا رو شکر در کشوری زندگی می کنیم که تا داد و بیداد راه نندازی و هی به مقامات بالاتر مراجعه نکنی و چند تا حرف کلفت و قلمبه نزنی و خلاصه گرد و خاک نکنی حقت که هیچی بلا نسبت کوفت هم بهت نمی دن ...

و اگر بخوای مودبانه و مثل یک عدد شهروند با شخصیت بری و فرم پر کنی و منتظر بمونی تا اقدام شود خودت و همه ی ابا و اجدادت رو مسخره کردی و اصولا همه حق دارن بهت بخندن....

مخصوصا اگر در شهری غیر از تهران زندگی کنی که کلا امورات بر محور خاله زنکی می گذره و اگر در اون شهر غریب باشی و مانند ما دریغ از یک آشنا و پارتی ... آنگاه باید سرت را بگذاری و بمیری چون خیلی بهتر از اینه که با خفت زندگی کنی و حتی در صف نانوایی هم نتوانی به حقت برسی ...

با تمام این احوالات فکرش را بکنید که یکی مثل آقای همسر چقدر باید حرفه ای باشد که در بین این همه همسایه بدون تلفن در پی دوندگی های خستگی ناپذیرش تونست برای ما تلفن بگیره ...

جالب قضیه اینجاست که ما در مرکز شهر و اتفاقا نزدیک مرکز مخابرات هم هستیم !!!!!

حالا ما سه روزه که تلفن داریم !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:33  توسط وفا! | 
سلام

ممنون از همه ی دوستایی که برای همدلی جمله ای نوشتن.. خدا همه اونایی که دوست دارین واستون حفظ کنه

جای آقاجون خیلی خالی شده .. دلم یه جور عجیبی براش تنگ می شه .. وقتی پدر بزرگ و مادر بزرگ ها می رن انگار یه بخشی از هویت آدم از بین می ره .. شناسنامه های زنده ای که به بودنشون افتخار می کنی .. این که تو از نسل این انسان های بزرگ هستی.. یک غرور قشنگ ..

چقدر خوبه که تا زنده هستی اینقدر با تمام آرامش و سکوتت توی زندگی آدمها پررنگ باشی که وقتی رفتی نبودنت همه جا حس بشه.. همه دلشون تنگ بشه برای برق چشمهات برای صدات .. برای مهربونی ها ی همیشگیت که برات عادت شده .. برای بوی تنت .. برای صدای نمازت .. حتی برای سکوتت ..

فقط دلم به این خوشه که یک روز باز می بینمت .. گاهی اینقدر دلم برات تنگ می شه دلم می خواد اون روز زود تر بیاد !!

 

ما همچنان منتظریم که تلفن خونمون وصل بشه ... الان دوماهه که فردا پس فردا دارن میان وصل کنن اما خوب حقم دارن فردا نمی یاد هیچ وقت.. هی همش امروزه!

الانم اومدم کافی نت .. مردم از بی اینترنتی.. خیلی روزا بود که دلم می خواست وبلاگ بنویسم یا به وبلاگاتون سر بزنم اما خوب نمی شد دیگه ..

یه سری هم دستور غذا با عکس نوشتم که به محض اینترنت دار شدن خواهم گذاشت..

اوضاع کشور که خدا رو شکر روبه راه شد و خدا خودش فتنه ی این اراذل و اوباش رو از سر ما کم کرد.. یه سری انسان سرخوش که یه نوار سبز عین این نذر و نیازی ها می بندن به هر جائیشون هی الکی بوق می زنن.. ملت خسته شده بودن دیگه از دستشون.. تمام دنیا هم به زشتی کارشون پی بردن.. حالا این اصلا مهم نیست که برای سخنرانی رئیس مملکت همه رفتن و چهار تا کشور گری گوری و بدبخت بیچاره موندن .. اصولا به خاطر اینه که شعور و ادب نداشتن .....

مهم اینه که دموکراسی و عدالت و آزادی و همه چیزای خوب فقط تو ایرانه شاید اونام از حسودیشونه که چشم دیدن مرد محبوب ایرانی ها رو ندارن و پا می شن می رن .. برن به جهنم ما ونزوئلا رو داریم که به صد تاشون می ارزه .. حالا این اصلا مهم نیست که رئیس جمهورش معتاد به کراکه یا جیره خور آمریکاست و اگه آمریکا الطافشو ازینا قطع کنه همشون می میرن .. یا اینکه آقای چاوز یک حکومت دیکتاتوری و خفقان درست کرده داره حالشو می بره ... اینا به ما چه  مگه ما فضولیم؟!

 تازه دلمون خنک شد این م.م و م. ک و ک. گ و ف.ق و خلاصه یه سری از حروف الفبا حسابی پوزشون به خاک مالیده شد.. می خواستن دین و ایمونو از مردم بگیرن .. اما مردم هوشیار و همیشه در همه صحنه ها ی ما نذاشتن .. ایول !!!

حالا اینم اصلا مهم نیست که اکثر حقوق ها به مقدار قبل از ا ن ت خ ب ا ت برگشته و قیمت نون به حدود دو برابر رسیده دیگه بگیر برو تا  باقی اقلام ..  مردم ما گشنگی رو تحمل می کنن اما دینشونو چارچنگولی نگه می دارن .. (البته بگما انواع دروغ و رشوه و پارتی بازی و دزدی های متنوع به اسم گرفتن حق خودمون و پاچه خواری و حق خوری و اینا با دین داری هیچ منافاتی نداره )

سحر نوشته که باید بیشتر احتیاط کنم .. آقای همسر هم می گه مگه قرار نیست وبلاگت کاملا موضوعات خاله زنکی داشته باشه ؟ دوست داری مارم مثلا ک.گ و ل. م توی تلویزیون نشون بدن ..

خدا به دور!! آخه مگه مطالب منم خاله زنکی نیست .. آخه هر جا می رم خاله زنکا دارن درباره همین چیزا حرف می زنن خواهر !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:8  توسط وفا! | 
آقاجون هم با ما خداحافظي كرد و رفت ...هنوز نمي تونم توي دعاهام بگم خدايا آقاجونو بيامرز ... هنوز آقاجون توي دنياي من با لبخند و عصاي دوست داشتنيش زنده است.. جاي بوسه هاش روي دست هام رو مي بوسم .. دلم تنگ شده ...

آقاجون چقدر دوست داشتم يكبار بياي خونه ي ما .. دوست داشتم توي گوش بچه هامون اذان بگي... دوست داشتم ....... اما خدا چيزديگري را دوست داشت...

اونروز كه رفتي كيانا خيلي گريه كرد.. گريه اش دل همه رو سوزوند.. بعد از مامانش پرسيد پيش خدا يعني كجا؟ آقاجون چطوري رفت اونجا اگه خيلي دوره؟ كي بازم مياد؟ اصلا چرارفت؟ مي گفت پس چرا با من خداحافظي نكرد آقاجون؟ حالا شب ها عصای تو رو کنارش می ذاره می خوابه.. خونه بدون شما خیلی خالی شده ... کاش بیشتر با ما می موندین ..

امشب اولين شب احياييه كه مردم خونه شما جمع مي شن اما شما نيستين... كاش خدا چيز ديگري مي خواست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:39  توسط وفا! | 
دیشب همه جا مثلا جشن بود (تا تعریف شما از جشن چی باشه!) .. حوصله ندارم چطوریشو توضیح بدم چون اغلب خودتون دیدین دیگه..

اما من و آقای همسر دلمون بیشتر گرفت.. پنجره های ماشینو بالا کشیده بودیم و به آهنگای غمگین اصفهانی گوش می کردیم و اشک توی چشمامون جمع شده بود... دلمون نمی خواست صدای مداحی های بلندی که مثلا برای تولد تو با آهنگای چندش آور همه جای شهر پخش می شد بشنویم.. می دونیم که تو هم شاد نیستی .. می دونیم که دل تو هم خونه... اگر خمینی بود حتما می گفت که این نیمه شعبان برای ما عید نیست.. راستی چقدر دلمان تنگ شده برای امام خمینی ..

ای پسر پیامبر.. دیشب بیشتر از هر وقتی توی زندگیم دلم برای تو تنگ بود.. آقا می بینی که این روزها حرمت انسان را به نام تو لگد مال می کنند.. با دعای فرج تو دروغ هایشان را آغاز می کنند.. با انتساب به تو مردم را می کشند.. تو که مظهر حیاتی .. تو که انتهای محبتی .. تو که پدر مهربان تمام انسان هایی حتی اگر تو را نشناسند.. آقا به دادمان برس..

ای فرزند عدالت هر روز دعای الهی عظم البلاء می خوانیم و به تو استغاثه می کنیم .. شاید که زودتر بیایی نجاتمان بدهی

ای فرزند فاطمه سلام بر تو آنروز که زاده شدی ..و آنروز که ظهور می کنی و دنیا باز بوی عطر  علی می گیرد.. عطر نفس های مهربان محمد(ص)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:28  توسط وفا! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الان منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..
من کارشناسی ارشد فیزیک خوندم و به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم


پیوندهای روزانه
ترلان کافه
کدبانو
وبلاگ طراح بلاگفا
ایران جاوید
آشپزی(2)
شکلات عسلی
آشپزی
تزیینات و دکوراسیون/الینا
آشپزخانه
اسمایلی ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
غذاهای خوشمزه من..
روزنگار ها
درد دل ها
چند خط نور..
آقای همسر!
پیوندها
سفرنامه مجارستان/ مژگان خانوم(وروجك)
حال و هواي دل يك پزشك/آقای همسر
قلم و انديشه/آرزو
طعم غذا/مارال
خط اول/داداش محسن
گل شب بو/زهرا
بادبادک/مستانه
بانوانه / خاتون
خانه سبز ما / رها
يك دريچه آسمان / مرضيه
بهشت كوچكي به نام خانه ما / شيلا
خاطرات زندگی مشترک /مهتاب
يادداشت هاي يك دختر ترشيده/ ani
خط خطی های یک معلم ریاضی/بنفشه
روزهای فاطمه/فاطمه
زندگی کونتومی/سارا
فیزیک
یادداشت های من/ندا
باید عاشق شد و رفت/سارا
عاشقانه ها / گلپر
لیلا
زن ایرانی
خاطرات ما/ مریسام
خاطرات استاد فیزیک/وحدانه
جیک جیک مستون/ شایلین
ترنم عاشقی / وفا
شادی و فرهاد
عسلی و آقای همسر
باغ زندگی/ سپیده
Shores of the dirac sea/phsc
روزهای یک دختر نجیب/
مامان آینده/...
زندگی ها/ترانه
دو لقمه خاطره سبز/ سیندخت
خاطرات یک عروس/آرمینا
مشاوره و زندگی/ آسیه
قهوه تلخ/گلناز
یادداشت های دختر تهرونی/
زن بودن/الهام
گندم خانوم
آشپزی رنگی/سمیرا
جامه قبا/عذرا
دختری از فروردین/شیما
سیرترشی متاهل
سامانتا
واحه ای در لحظه/سحر
روزهای زندگی من در کانادا/رز
اگر ردمی کنی رد کن ولی../ سیما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان